گل پسر عزیزم امسال وبلاگت با کمی تاخیر به روز شد 

روز تولدت زیباترین روز زندگی من است

ومن خدا را شاکرم که هدیه زیبایی چون تو را به من عطا کرد

+ نوشته شده در  شنبه 3 آبان1393ساعت 17:5  توسط مامان محبوبه  | 

خوشبخت کسی نیست که بچه سالم داره 

خوشبخت اونیه که با داشتن بچه معلول شاد و خوشحال زندگی می کنه

خدارو شکر که ما یک خانواده خوشبخت هستیم این مطلب رو نباید فریاد زد باید حسش کرد 

برای پرهام: کامل کننده خوشبختی من دوستت دارم 

برای خدا :خدایا ممنونتم که ما رو یک خانواده خوشبخت آفریدی 

 پ. ن: امسال تولد امام رضا (ع) ما تهران بودیم و نتوانستیم خدمت اقایمان برسیم اما دلمان آنجا بود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 شهریور1393ساعت 19:53  توسط مامان محبوبه  | 

پرهام جان

وقتی متولد شدم  نقش فرزندی به من داده شد ، بزرگتر که شدم نقش خواهری هم به آن اضافه شد ، نقش دانش آموزی و بعد از آن نقش دانشجویی ، بعد از فارغ التحصیلی نقش کارمندی برایم رقم خورد و وقتی  با پدرت ازدواج کردم نقش همسری به نقش های قبلی اضافه شد ، روزی که مادر شدم و خدا تو را به من هدیه داد زیباترین نقش زندگیم برای من رقم خورد ، نقش مادری ، اما وقتی دکتر ها به من گفتند تو متفاوتی سخت ترین نقش زندگی را خدا برایم رقم زد ، نقش یک مادر متفاوت ، نقشی که شاید از دیدگاه خیلی ها  سخت باشد و غیر ممکن اما من با این نقش دوست شدم  اجازه ندادم  هدایتم رو به دست بگیره بلکه من اون رو همانگونه که دلم می خواهد هدایت می کنم  ، تفاوتهای تو برای من مهم نیست برای هر کس که مهم است این مشکل خود اوست ، مهم این است که من و پدرت این تفاوتها را نمی بینیم  ما جز زیبایی چیز دیگری نمی بینیم .............

برای پرهام : پسرم تو از عهده نقشی که خدا برایت رقم زده به خوبی  براومدی  (هدایت ما به سوی خدا)

برای خدا : باز هم شکر بخاطر نقشهایی که به من دادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 1:22  توسط مامان محبوبه  | 

همیشه یک لبخند زیبا با خود دارد و این زیبایی چهره اش را صد برابر می کند ، حتی اگر  لبخند هم نداشته باشد وقتی صدایش می کنم  به طرفم بر می گردد و می خندد برایم دست می زند با چشمانش تمام احساسش را نثارم می کند ، اما من مست این نگاهها و خنده ها می شوم  و برای تمام لحظات زندگی شکر می کنم .

برای پرهام : الان که دارم اینا رو می نویسم تو خوابی ولی وقتی بیدار بودی بهت گفتم تو اومدی که زندگی من و پدرت رو عوض کنی و خوب از عُهده ی این کار بر اومدی عاشقتم فرشته کوچولوی من

برای خدا : خدایا من تا آخر عمرم بدهکار  خوبی هایت هستم حتی اگر شبانه روز تو را شکر کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 2:5  توسط مامان محبوبه  | 

 

 ما شآءَ اللَّهُ لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ الّا بِاللَّهِ؛ «آن‏چه خواستِ خدا بود، نيست گرديدنى و نه توانايى ‏اى، مگر به خدا»

این روزها ما  خوشحالیم.

خدارو شکر

برای پرهام : این روزها تو هم خیلی خوشحالی

برای خدا: خدایا شکرت برای همه چی شکر هزاربار شکر

+ نوشته شده در  جمعه 23 خرداد1393ساعت 20:31  توسط مامان محبوبه  | 

من : سلام

خانم محبی :سلام مامان پرهام خوبی؟

من : ممنون شما خوبی؟خسته نباشید!

خانم محبی: ممنون . شما هم خسته نباشید

من: مرسی . می تونم حال پرهام رو بپرسم؟

خانم محبی: بله عزیزم گوشی..........

صدای آهنگ

خانم فرامرزی: بله

من: سلام  خانم فرامرزی من مامان پرهام هستم

خانم فرامرزی: سلام خانمم بله شناختمتون

من: با زحمتهای ما خسته نباشید

خانم فرامرزی : چه زحمتی پرهام جون برای ما رحمته

من : حالش چطوره ؟

خانم فرامرزی: خدارو شکر خیلی خوبه تغذیه ش رو خورده و الان کاملا سرحاله

من: ممنون از لطفتون به بقیه همکاراتون سلام برسونید.

خانم فرامرزی:خواهش می کنم . بزرگیتون رو می رسونم .

من :خداحافظ

خانم فرامرزی : خداحافظ خانمم.

گوشی رو که قطع می کنم  اشک توی چشمام حلقه می زنه و خدارو شکر می کنم برای اینکه این مرکز باعث شد ما کاملا مستقل زندگی کنیم . برای اینکه زحمت من و بچه معلولم رو دوش هیچ کس نیست و اونها بدون هیچ منتی دارن از پرهام و امثال او نگهداری می کنند . برای اینکه پرهام اونجا خیلی شاده  خیلی بهش خوش می گذره و خیال من کاملا راحته که آموزشهای پسرم به موقع انجام میشه .

پ.ن: این بخشی از مکالمه من با مدرسه پرهام  هستش که معمولا صبحها برای پرسیدن حال پرهام  انجام می شه.

دوم اردیبهشت دوسال تموم شد که پرهام داره به مرکز بهار می ره و تو این مدت خداروشکر پیشرفتهای خوبی داشته .پسر عزیزم دومین سال بهاری شدنت مبارک.

این اردیبهشت حامل یه روز بزرگ دیگه هم بود و اون روز پدر بود ، بابک جان من از طرف پرهام می گم پدر عزیزم روزت مبارک . من به این حرفت ایمان کامل دارم که می گی : پسر ما فقط به ظاهر جسم سالمی نداره مهم اینه که روحش سالمه رفتاراش سالمه و هیچکس رو از خودش نمی رنجونه اما بچه های دیگه فقط یه جسم سالم دارند!!!!!

برای پرهام : پرهام جان با اینکه داری بزرگتر می شی و ظاهرا زحماتت بیشتر میشه ولی ما مستقل تر شدیم و همه کارهای تو رو من و پدرت به تنهایی انجام می دیم.

برای خدا : پروردگارم ، من و  پدر پرهام بنده های ویژه تو هستیم ، خدایا ممنونم که ما رو  ویژه آفریدی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 اردیبهشت1393ساعت 16:13  توسط مامان محبوبه  | 

فروردینی که گذشت پر بود از روزهای خوب ..........

دید و بازدید و دیدن کسانی که اگر این عید نبود سالی یکبار هم به دیدارشان نمی رفتیم !!!!

تولد پدر پرهام ، همسر مهربانم الهی که همیشه سلامت باشی و سایه ی پر مهرت بر سر ما مستدام

مسافرتی که غافلگیرانه پیش آمد و به اصرار پدر پرهام بود و خیلی به ما خوش گذشت ، بیشتر از همه به پرهام خوش گذشت و ما از خوشحالی او شادیم

و روز مادر ، روزی زیبا برای کسانی که مادر دارند و یا مادرهستند ، خدا رحمت کند مادران اسیر خاک را و عنایت کند به آنهایی که مادر نیستند

اما من و امثال من کجای این ماجراییم ؟ خودم هم نمی دانم ؟ فقط یک کلام خدایا شکرت که من را لایق کردی!!!

برای پرهام : پسرم برای خاله محیا خیلی دعا کن

برای خدا : خدایا ممنونم که در من صفتی به نام حسادت قرار ندادی ، خیلی خیلی ممنونم .

+ نوشته شده در  جمعه 5 اردیبهشت1393ساعت 23:33  توسط مامان محبوبه  | 

روز نو شده

ماه نوشده

فصل نو شده

سال هم نو شده

سال نو مبارک

خدایا به حقِ نوروزت ، به حقِ فروردینت ، به حقِ بهارت و به حقِ سال نو ، به همه دلِ خوش ، قلبِ صاف  و سلامتی عطا کن

برای پرهام : پسر عزیزم خدارا هزاران بار شاکرم که یک سال دیگر در کنارت بودم

برای خدا : خدایا دستم  رو به دستت دادم ، خواهش می کنم محکم نگهش دارِ

+ نوشته شده در  جمعه 1 فروردین1393ساعت 8:44  توسط مامان محبوبه  | 

اگر دردم یکی بودی چه بودی   وگر غم اندکی بودی چه بودی
به بالینم طبیبی یا حبیبی   ازین هر دو یکی بودی چه بودی

یه مدتی غیبت داشتیم دلیلش هم کاملا موجهِ پرهام جان به علت عفونت ریه در بیمارستان بستری بود ، خدارو شکر همه چی به خیر گذشت الان کاملا خوبه و دو روزه که دوباره به مدرسه برگشته .

دوست عزیزم مامان محمد حسین شما کامنتی برای مطلب قبلی نوشتید که اون رو در ذیل کپی کردم

یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۲ ۱۴:۲۴
سلام...
میشه چند تا عکس از آقا پرهام بذارین....
دلمون گرفت از بس وبلاگ خالی دیدیم...


دوست عزیزم من خوشحالم که شما یه کودک شاد و سالم دارید و می تونید از راه رفتن و بازی کردن و هزارتا حالت دیگه ی پسرتون عکس بگیرید و تو وبلاگش بزارید. اما در مورد پرهام ...... بقیه رو نمی نویسم خودتون حدس می زنید که من چی می خوام بنویسم .

دوست عزیزم به نظر من پُر یا خالی بودن وبلاگ به عکسهای پر از رنگ و لعاب و آتلیه ای نیست پر بودن وبلاگ به محتواشه من نمی گم وبلاگم پر محتواست ولی می دونم که باعث شده نور امید تو دل خیلی ها تابیده بشه من با همین وبلاگ با چندتا مامان مثل خودم آشنا شدم .

این وبلاگ ادامه پیدا کرد برای اینکه من با نوشتن آرامش می گیرم .

این وبلاگ ادامه پیدا کرد چون برای خیلی ها جنبه آموزش داره.

این وبلاگ ادامه پیدا کرد تا به دیگران بگه که یه بچه معلول هم همه چی رو احساس می کنه باهاش درست رفتار کنید.

و خیلی چیزهای دیگه ......................


یا حق


برای پرهام : پرهام جان خدا به من خیلی رحم کرد

برای خدا : خدایا ممنونتم که به من اجازه دادی با پرهام زندگی کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1392ساعت 0:34  توسط مامان محبوبه  | 

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فقط همین ...............................

برای پرهام : پسرم دعا کن

برای خدا : خدایا خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1392ساعت 17:29  توسط مامان محبوبه  | 

نگاهم

نفسم

روحم

جانم

به سوی توست

تو که با گوشه لبخندی ، دلم را شاد می کنی !

هرچند که نمی توانی برایم شعر بخوانی ، نقاشی بکشی و هزاران کار دیگر که هم سن و سالان تو انجام می دهند اما تو قادر به انجامش نیستی !

و من بسیار خوشبختم چراکه با نداشته هایت شادم و راضیم به رضای پروردگارم

داشته هایت را سرمه ی چشمانم می کنم و با سوی آن خدا را می بینم در لحظه ، لحظه ی زندگیم .

پرهام عزیزم می بوسم دستانت را زمانی که زوایای صورتم را می کاود و می بوسم چشمانت را زمانی که به جستجوی من می گردد.

فرشته زیبا روی من خدا را شکر می کنم بابت آنچه را که من دارم و دیگران ندارند و فقط کسانی حس و حال مرا دارند که فرشته ای مانند تو در بغل دارند .

برای پرهام : بوسه بر صورتت تمام خستگی ام را در می کند .

برای خدا : خدایا فقط شکر برای همه چیز .

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1392ساعت 19:2  توسط مامان محبوبه  | 

گمشده این نسل اعتماد است نه اعتقاد !

اما افسوس که نه بر اعتماد اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتماد!

برای پرهام : پرهام جان قبلا هم این را نوشتم اما دوباره می نویسم تا از یادها نرود ((تو برای من و پدرت نعمت هستی و برای اطرافیانمان امتحان )) خدا کند از این امتحان سربلند بیرون بیاییند .

برای خدا : خدایا من ایمان دارم ، هرکسی به قدر لیاقتش با پرهام رفتار می کنه، خدایا به همه ما کمک کن .

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1392ساعت 16:12  توسط مامان محبوبه  | 

بعد از چندین سال کارمند اداره بودن ، امسال آموزشی شدم و بنا به بخشنامه مربوطه به یکی از مناطق جنوبی تهران منتقل شدم به ضرورت رشته تحصیلی ابلاغ یکی از هنرستانها نصیب من شد و حالا من دبیر هنرستان (هنرآموز) هستم ، تجربه بسیار جالبی است با دختران 16 و 17 ساله بودن ، دوست داشتن را از نگاهشان می توان فهمید ،چقدر پاک و بی آلایشند ، من هم دوستشان دارم . با اینکه فرهنگشان و رفتارشان با من متفاوت است اما سعی می کنم شنونده خوبی برای درد دلشان باشم . کنجکاوی های جالبی دارند در مورد محل زندگیم ، اسم و جنسیت فرزندم ، اسم کوچک خودم و هزاران سوال بامزه برای من اما جالب برای آنها ................ روزهایی که هنرستان هستم با اینکه خسته می شوم اما پر از انرژی هستم . یاد خاطرات دوران دبیرستان خودم می افتم . ما چقدر متفاوت بودیم نوع پوشش ، صحبت کردن ، رفتار با دبیرانمان و خیلی چیزهای دیگر ................. مادران تعدادی از شاگردانم  همسن من و یا حتی یکی دو سالی از من کوچکترند و این مرا به شدت به فکر فرو می برد که اگر من در موقعیت آنها بودم چگونه باید با دختری به این سن و سال رفتار می کردم ؟ بین شاگردانم دخترانی هستند که به زور از خانواده هایشان اجازه تحصیل می گیرند و دخترانی که از پدر و مادرشان به شدت کتک می خورند این را از آثار کبودی ها و زخمهای صورت و دستشان باور کردم اگر به وضوح ندیده بودم فکر می کردم غلو می کنند . بودن با آنها فصل جدیدی به زندگی من اضافه کرده و شاید خدا می خواهد من را برای آینده ای نه چندان دور آماده کند شاید روزی من هم دختری داشته باشم  با دغدغه های مادران این دختران ، آیا برای آن روز آماده ام ؟

پ. ن: از همه شما دوستان عزیزم عذر خواهی می کنم که خاطر محترمتون به علت مطلب غمگین پست قبلی (لب خون) مکدر شد .من چاره ای جز نوشتن نداشتم .به امید روزهای شاد برای همه.

برای پرهام : شاگردانم نام تو را می پرسند و من با افتخار می گویم اسم پسرم پرهام است

برای خدا : خدای مهربانم من نرمی دستان پر مهرت را در گوشه ِگوشه ی زندگیم احساس می کنم

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1392ساعت 10:45  توسط مامان محبوبه  | 

دلم خون است از غمی که در سینه دارم

به جایش لبهایم همیشه خندان و شکر گذار

گویی بعضی ها این را هم نمی توانند ببینند

لبم را خون کردند..................................................................................

خورده شکسته های دلم را در دستم می گیرم

وتا قیامت می روم

آنجا در پیشگاه خدایم از او (مخاطب خاص)خواهم پرسید چرا به دل خون من و همسرم رحم نکردی و لبهایمان را خون کردی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای پرهام : ......................................

برای خدا : خدایا تنها پشتیبان من تویی

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1392ساعت 16:18  توسط مامان محبوبه  | 

اینجا یک خانه مجازیه که مدتیه خیلی مرتب به روز نمیشه

علتش رو خودم هم نمی دونم

شاید اگر خواننده ها همه شرایطی مشابه من داشتند راحتتر می تونستم بنویسم

اینکه هر کسی میاد و به تعبیر خودش نظری رو برای نوشته من می نویسه با اینکه می دونم نه حس من و نه حس اون خواننده شاید از طریق نوشته ها درست منتقل نشه یه کمی کار رو برام سخت می کنه  منظورم این نیست که برام نظر ننویسید برعکس من فکر می کنم این نگرشهای مردم جامعه است که بخشی از اونها به این دنیای مجازی دسترسی دارند و نوشته های من چقدر میتونه برای دیگران مفید یا مضر باشه .

در هر حال

هر کسی از ظن خود شد یار من ..............از درون من نجست اسرار من

اما این روزها : روز جهانی معلول رو پشت سر گذاشتیم لازم می دونم همینجا این روز رو به همه معلولین عزیز و خانواده هاشون تبریک بگم به امید روزی که همه معلولین زندگی خوب و بدون دغدغه ، برای تهیه دارو و وسایل کمک توانبخشی داشته باشند .............آمین

خبر دیگه اینکه پرهام هم از این ویروس جدید در امان نموند و به شدت گرفتارش شد به حدی که یک هفته تمام نتونست بره مدرسه و حالا حالش خوبه خدا رو شکر فقط گاه و بیگاه سرفه اذیتش می کنه

برای پرهام : تو بهانه زیبایی برای ادامه حیات من و پدرت هستی

برای خدا : خدایا ممنون که تو لحظات سخت به یادمون هستی

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1392ساعت 14:38  توسط مامان محبوبه  | 

گاهی زمین خیلی بی لیاقت می شود

آنقدر که خدا او را لایق نگهداری از یک فرشته نمی داند

و فرشته پرواز می کند

اینجا روی زمین پدر و مادر می مانند و کسانی که خاطرات فرشته برایشان عزیز است

و دیدار می رود به قیامت

سخت است

به زبان ساده می آید

همه می گویند مریض بود

بچه بود

و............هزاران منطق ، بی منطق دیگر

هیچکس فکر نمی کند که او بود

12 آبان امسال یک فرشته از میان ما رفت و آسمانی شد

علیرضای عزیز دیدارمان به قیامت 

برای پرهام : پسر عزیزم دوستت رفت پیش خدا

برای خدا : خدایا صبر برای ما برای فاطمه جون و همسر عزیزش

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1392ساعت 19:34  توسط مامان محبوبه  | 

اون شبی که به مسجدالحرام رسیدیم

تو زودتر از من و پدرت خانه خدارو دیدی

همه جا تو جلوتر از ما هستی و ما به دنبالت ......................

آن روز که با پدرت تصمیم گرفتیم ۷ دور به گرد خانه خدا طوافت دهیم  ابری زیبا روی مسجدالحرام را فرا گرفت و ما بدون ذره ای احساس گرما طواف را به پایان بردیم .......................

برای پرهام : حاجی کوچولو عیدت مبارک

برای خدا : خدایا ممنونم که اجازه دادی خونه زیبات رو ببینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1392ساعت 12:57  توسط مامان محبوبه  | 

یه حس قشنگ تو وجودمه که از وجود تو (پرهام)میاد

یه حس قشنگ به اسم مادری

مادری با کودکی که نیازهای خاص داره

فرداد ۶ سال تمام می شود که من مادر شدم

و من چه با شکوه مادری می کنم برای امانتی که خدا به من سپرده

پسر زیبایم تولدت مبارک

به قول مامان رهام انشاالله تولد سلامتیت رو جشن بگیریم

 

برای پرهام : تو به حق معنی اسمت را یدک می کشی و سرشار از خوبی هستی

برای خدا :  خدایا ممنونم که دربهای لطفت را با پرهام به روی من گشودی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1392ساعت 21:19  توسط مامان محبوبه  | 

جای شما خالی رفته بودیم تولد

تولد امام رضا علیه السلام

آقا ممنون که دوباره ما رو برای تولدت دعوت کردی

این آیات ره آورد سفر ما بود.

سوره حجر آیات ۸۵ تا آخر سوره 

وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ ۗ وَإِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ ۖ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ ( 85 )

 

ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است، جز بحق نیافریدیم؛ و ساعت موعود [= قیامت‌] قطعاً فرا خواهد رسید (و جزای هر کس به او می‌رسد)! پس، از آنها به طرز شایسته‌ای صرف‌نظر کن (و آنها را بر نادانیهایشان ملامت ننما)!
 

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ ( 86 )

 

به یقین، پروردگار تو، آفریننده آگاه است!
 
 
وَلَقَدْ آتَيْنَاكَ سَبْعًا مِّنَ الْمَثَانِي وَالْقُرْآنَ الْعَظِيمَ ( 87 )
 
 
ما به تو سوره حمد و قرآن عظیم دادیم!
 
 
لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ ( 88 )
 
 
(بنابر این،) هرگز چشم خود را به نعمتهای (مادّی)، که به گروه‌هایی از آنها [= کفّار] دادیم، میفکن! و بخاطر آنچه آنها دارند، غمگین مباش! و بال (عطوفت) خود را برای مؤمنین فرود آر!
 
 
وَقُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ ( 89 )
 
 
و بگو: «من انذارکننده آشکارم!»
 
 
كَمَا أَنزَلْنَا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ ( 90 )
 
 
(ما بر آنها عذابی می‌فرستیم) همان گونه که بر تجزیه‌گران (آیات الهی) فرستادیم!
 
 
الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ ( 91 )
 
 
همانها که قرآن را تقسیم کردند (؛ آنچه را به سودشان بود پذیرفتند، و آنچه را بر خلاف هوسهایشان بود رها نمودند)!
 
 
فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ( 92 )
 
 
به پروردگارت سوگند، (در قیامت) از همه آنها سؤال خواهیم کرد...
 
 
 
عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ ( 93 )
 
 
از آنچه عمل می‌کردند!
 
 
 
فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ ( 94 )
 
 
آنچه را مأموریت داری، آشکارا بیان کن! و از مشرکان روی گردان (و به آنها اعتنا نکن)!
 
 
إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ( 95 )
 
 
ما شرّ استهزاکنندگان را از تو دفع خواهیم کرد؛
 
 
 
الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ ۚ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ( 96 )
 
 
همانها که معبود دیگری با خدا قرار دادند؛ امّا بزودی می‌فهمند!
 
 
 
وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ ( 97 )
 
 
ما می‌دانیم سینه‌ات از آنچه آنها می‌گویند تنگ می‌شود (و تو را سخت ناراحت می‌کنند).
 
 
 
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ ( 98 )
 
 
(برای دفع ناراحتی آنان) پروردگارت را تسبیح و حمد گو! و از سجده‌کنندگان باش!
 
 
 
وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ ( 99 )
 
 
و پروردگارت را عبادت کن تا یقین [= مرگ‌] تو فرا رسد!
 
 
برای پرهام : پسر زیبایم  همه تو را دوست دارند حتی غریبه ها این را از محبتشان به تو فهمیدم
+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1392ساعت 10:5  توسط مامان محبوبه  | 

امشب با پرهام و پدرش رفته بودیم پارک

بعضی از مردم یه طوری به پرهام نگاه می کردن که انگار دارن یه موجود فضایی رو می بینند

عکس العمل من و پدر پرهام

 

برای پرهام : پسرم تو خیلی شیرینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1392ساعت 0:4  توسط مامان محبوبه  |